چهارده سالم بود که داداشم ازدواج کرد. خانومش با بقیه فرق میکرد. همش مجله های سینمایی می خوند و فیلم می دید. فیلمایی که برادرش از تهران گیر می آورد و واسش می فرستاد. با تماشای اون فیلما دنیای منم عوض شد. آرزو عاشق اینگرید برگمن بود. آرشیو همه ی فیلماشو داشت. پوستراشو زده بود به دیوار. مامانم و صنم از کاراش حرص می خوردن.
ولی داداشم می گفت مهم اینه که قورمه سبزی خوب جا بیفته و بوش تو خونه بپیچه که
بعضی آدمها انگار همیشه اشتباهی اند. چطور بگویم؟ منظورم این است که عده ای هستند که انگار همه چیز علیه آنهاست - سه بار ضربه می خورند - بیست بار ضربه می خورند و عاقبت به نتیجه ی دلخواهشان می رسند.
در سال های اول زندگی اشتباهاتی از آنها سرمی زند مثل خیس کردن شلوارشان در کلاس دوم دبستان و بعد در شهر دیگری مثل یکی از شهرهای ما به زندگی شان ادامه می دهند، جایی که همه چیز فراموش می شود. آنها سعی می کنن